منوچهر خان حكيم
95
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
هرچه او مصلحت مىداند خوب است . چون آذر ديد كه سكينه راضى نمىشود به نامه نوشتن ، از پنهانى بانو نامهاى نوشت و حالات را مشروحا در آن عريضه قيد كرده ، به دست پيك بادپايى داد و به خدمت اسكندر فرستاد . اما چون شب به سر دست درآمد ، سلطان محمد پردهء قرقى انداخته ، شروع به اشعار عاشقانه خواندن كرد . بيت دل دادهام ز دست ، ندانم كه چون كنم * با خون دل چه داد دل سرنگون كنم چندان بگريم از غم دردش كه سالها * افلاك را شناور درياى خون كنم القصه ، خبر به سگدندان دادند كه سلطان محمد پردهء قرق انداخته است و گريه و زارى مىكند . پس سگدندان برخاسته متوجّه بارگاه سلطان محمد شد . چون به در بارگاه رسيد ، دعا و ثناى او به جاى آورده گفت اى شهزاده ! جهان به كام تو است و ترك فلك كمينه غلام تو است ، اين چه نوع نوحه و زارى است كه سلطان سر برآورده ، سگدندان تواضع نمود و گفت : اى دلاور ! چه گويم و چه وصف دهم كه ديروز تيرى به دل من خورده است ، فرد دردى است بر دلم كه گر از پيش آب چشم * بردارم آستين ، برود تا به دامنم بدان كه ديروز در عرصهء ميدان نقابدارى كه سالار اسكندر است از تو زخم خورده بود ، به سر وقت من رسيد كه بند نقاب آن مهوش گسيخته بود . من نگه به عارض او نمودم و گرفتار او شدم . او شمشير كشيده حوالهء من نمود و من خود را از فيل تخت انداخته ، بدر رفتم . اى دلاور ! چه كنم كه دشمن جان من ، مطلوب من است و حال زار من اين است . آنگه شروع به اشعار خواندن كرد كه ، نظم محبت آتش محض است افسردن نمىداند * كه اين آتش به دريا افكنى ، مردن نمىداند